امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

حلال زاده به داییش می کشه !

بیست و سوم خرداد ماه یک هزار و سیصد و نود وسه دیشب برای اولین بار وقتی مامانم بیدار شد به من سر بزنه دید که من چرخیدم و به خواست خودم روی شکم خوابیدم این رو از داییم به ارث بردم ! آخه خان دایی همیشه رو شکم می خوابه ! مامانم دو سه بار منو چرخوند روی پهلو ولی من با الحاح و پافشاری به موقعیت قبلی خودم برگشتم ! اینا نمیزارن من در مورد خوابیدم خودم هم تصمیم بگیرم عجب دوره زمونه ایی شده ها ...
24 خرداد 1393

واکسن چهار ماهگی

چهارم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و سه  امروز هم روز سختی بود هم برای من هم برای مامان و بابام ، شب قبل خونه مامان منیر خوابیدیم بابایی ساعت یه ربع به نه اومد خونه بابابزرگ دنبال ما واسمون قطره استامینوفن هم خریده بود من 14 قطره استامینوفن خوردم و راهی مرکز بهداشت شدیم . طبق ماه پیش ابتدا فرآیند قد و وزن ! وزنم هفت کیلو چهارصد گرم و قدم  شصت و هفت سانتی متر خوشبختانه همه چیز مرتب بود و خدا رو شکر یه کم از استرس مامانم کم شد . پس از مراجعه به دکتر مرکز بهداشت که به زعم مامانی هیچی حالیش نیست و همه چیز از نظرش طبیعیه نوبت به فرآیند وحشتناک واکسن زدن رسید  . واکسن روی رون پای چپم تزریق شد و من یه جیغ کو...
4 خرداد 1393

من می توانم !!!

یکم خرداد یکهزار و سیصد و نود و سه  امروز از صبح تلاش های فراوانی به جهت برگشتن روی شکم انجام می دادم ولی همش بیهوده بود  !!!  نهار خونه مامان منیر مهمون بودیم و مامان منیر به مامان مژده داد که به زودی دمر خواهم شد !!   مامانم هی به من تلقب می رسوند و من رو کمک می کرد تا برگردم و روی شکم بخوابم و بابام با شدت مخالفت می کرد و می گفت بهتره بذاریم خودش تلاش کنه . شب خونه بابا مهدی بودیم و من کنار سفره داشتم با حسرت به غذا خوردن خاندان تجزیه چی می نگریستم دیدم کنار گود موندن فایده ایی نداره و با تلاش فراوان برگشتم تو سفره ، ولی افسوس که جلوم رو گرفتن و دستم به هیچی بند نشد !!! ولی اینا مهم نیست ا...
1 خرداد 1393

بالاخره گیرش آوردم

بیست و پنجم اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و سه هورا بالاخره گیرش آوردم ! بالاخره دستم بهش رسید مدتها بود دنبالش بود هی اون می چرخید و من می چرخیدم ولی امروز موفق شدم بگیرمش ، وقت گرفتمش خیلی احساس خوشحالی و غرور داشتم و به خاطر این پیروزی تا مدتها ولش نکردم کار به جایی رسید که مامان اومد وساطت کرد تا ولش کردم !!! ای شصت پای ناقلا گفته بودم گیرت میارم در ادامه مطلب می توانید عکس این فتح بزرگ رو ببینید! ...
25 ارديبهشت 1393

روزهای مادرانه و بی خوابی های شبانه

بیست و یکم اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و سه خدای من چقدر دوستش دارم ، خیلی ! انقدر که واژه ها کفاف نمی دهند عشقم را بیان کنم . امیراعلا را می گویم . انقدر دوستش دارم که دلم می خواد سخت در آغوشم بفشارمش انقدر می خواهمش که وقتی با دیدن من دست هایش را تکان می دهد و پاهایش را با انرژی و هیجان محکم بر زمین می کوبد دلم برایش ضعف می رود و دندان هایم درد می گیرد انقدر بر هم فشارشان می دهم . مادری صبورم کرده است اگر تا دیر وقت بیدار بماند و بعد از کلی تلاش برای خواباندش بعد از چرتی کوتاه بیدار شود و آنچنان با چشمان گرد نگاهم کند که گویی نمی داند خواب چیست دیگر عصبانی نمی شوم ، با خواندن چند سوره والعصر با آرامش بغلش می کنم و دوباره روز ا...
21 ارديبهشت 1393

اولین تلاش های کوچک برای حرکت های بزرگ

بیستم اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و سه تقریبا سه چهار روز است که می توانی دور خودت بچرخی سرت را در مرکز دایره ایی تصور می کنم و با پاهای کوچکت یه دایره به شعاع قدت می کشی در عرض نیم ساعت یه دور کامل و باز به جای اول برمی گردی! امیدوارم این تلاش های کوچکت برای گام گذاشتن در راه بزرگ باشد  عزیزم همیشه موفق باشی ...
20 ارديبهشت 1393

اولین اتاق عمل تنهایی پسرم

هجدهم فروردین یک هزار و سیصد و نود و سه ساعت شش بعد از ظهر بود که من و شما و بابایی حاضر شدیم که بریم بیمارستان مامان و بابای بابایی توی کوچه منتظرمون بودن ! وای که چه روز سختی بود ! وقتی رفتیم بیمارستان شهید مطهری استرس و نگرانی من و بابایی روی شما اثر گذاشت و شروع کردی به گریه کردن ! بعد از تشکیل پرونده و تخصیص اتاق منتظر شدیم تا دکتر شما رو برای عمل صدا کنه ولی دکتر یه عمل سنگین آنوس بسته قبل از شما داشت که تا ساعت 8 طول کشید ! انقدر ناراحتم که دوربین عکاسی همراهم نبود تا از شما با اون لباس اتاق عمل عکس بگیرم ! شما خیلی در حق ما آقایی کردی و تا قبل از رفتن به اتاق عمل علیرغم اینکه بیدار بودی گریه نکردی ...
2 ارديبهشت 1393

آستان بدون کوبه !!!

جمعه بیست و هشتم فروردین یک هزار و سیصد و نود و سه باید ایستاد و به آستان دری فرود آمد که کوبه ندارد چرا که  اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بیگاه به در کوفتنت پاسخی نمی آید. سرشار از زیبایی ، کودک معصومم :امیراعلای مادر  امروز می نویسم تا به یاد بیاورم فرزند داشتن همان مادری کردن نیست ! عزیزکم روزهایی را به خاطر می آورم که چقدر دورند اززمان حال و چقدرنزدیک اند به احساس مادرانه ام ! چقدر روزهای آخر فروردین سال گذشته بااین روزها فرق دارد . پارسال همین روزها من بی قرار مادری بودم و امسال مادری بی قرار ! خدای من می دانم که تا نخواهی برگی از درخت نخواهد افتاد خدای خوبم حال که عمیق می...
28 فروردين 1393

واکسن دو ماهگی

نهم  فروردین یک هزار و سیصد و نود و سه امروز روز سختی برایم بود ، فرزند عزیزم امروز علیرغم میل باطنی ام و با یک دنیا استرس تو رو برای ترزیق واکسن دو ماهگی بردم . پنج روز تاخیر پیش آمده به دلیل سفر عید بود و من بی نهایت نگران این تاخیر بودم. ساعت ده و چهل و پنج دقیقه رفتیم مرکز بهداشت ابتدای خیابان تختی ، ابتدا فرآیند قد و وزن انجام شد که پنج کیلو و نهصد گرم وزنت بود و پنجاه و هشت سانت قدت ! کوچولوی مامان وقتی اولین واکسن رو روی ران چپت تزریق کردن با صدای معصومانه و مظلومانه ات فریاد زدی اونهههههههههه اونهههههههههه!!! دلم ریش شد ! چاره ایی نبود واکسن دوم که تزریق شد بی تابی و گریه شما خیلی کمتر از اولی بود !و ...
26 فروردين 1393