امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

انتخاب اسم ، سخت ترین کار دنیا

اواخر شهریور 1392 این روزا حسابی منو بابایی با  هم درگیریم چون نمی تونیم سر انتخاب یه اسم قشنگ با هم به توافق برسیم !! در نهایت قرار شد هر کس چند تا اسم بنویسه و طرف مقابل بهشون نمره بده اینا اسمایی بودن که پیشنهاد شد : 1- سبحان  2- سلمان  3- امیر مهدی  4- حسین  5- هیراد 6- صالح 7- فواد  8- امیر علی 9- امیر اعلی  10- امیر مسعود  بین تموم این اسما دو تا اسم بیشترین نمره رو داشتن شماره نه و ده در نهایت ما تصمیم گرفتیم اسم شما رو بذاریم امیر اعلا که من از ثبت احوال پرسیدم فراوانیش کلا 32 تا بود  چند تا مورد راجع به اسمت بود که توجه منو بابایی ر...
18 دی 1392

یدالله فوق ایدیهم

دو سه روز بود که حسابی راجع به موضوع زایمان دچار تردید و دو دولی و ترس و استرس فراوان شده بودم ! خیلی ناراحت بودم با هر کسی حرف میزدم نمی تونست منو قانع کنه !!(تنها کسی که می تونه دلداریم بده بابایی خوبه توئه ) بالاخره به نتیجه رسیدم که روزایی که یادمون میره خدا چقدر بزرگه و توکلمون کم میشه دچار استرس میشیم . یه خورده که عاقلانه و منطقی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خدایی که از هیچ یه آدم سالم و کامل می سازه راجع به روش به دنیا اومدنش هم بهترین فکر رو کرده و بهترین روش رو قرار داده و در نهایت علم هم برا جاهاییکه ممکنه همه چی نرمال نباشه وسیله خداست !! حالا هر روز روزی چندین بار با خودم می گم : والله علی کل شی قدیر ...
18 دی 1392

حس شیرین مادری

هجدهم دیماه 1392 پسر کوچولوی نازنینم حدودا 18 هفته ایی میشه که تکون خوردن هاتو احساس می کنم !! روزای اول خیلی واضح نبود ولی تقریبا ده هفته اس که بصورت کاملا واضح  و حتی از روی لباس هم میشه تکون خوردنت رو حس کرد . خیلی این تکون هاو رو دوست دارم انقدر که ناخودآگاه وقتی می بینم داری تکون می خوری قربون صدقه ات می رم !!! فکر می کنم حس شیرین مادری از این جاها شروع میشه !! تنها چیزی که مطمئنم بعد از به دنیا اومدنت دلم براش تنگ میشه همین ورجه ورجه هات باشه !! آخه می دونی مامانی شما خیلی شیطونی و خیلی خیلی تکون می خوری    ...
18 دی 1392

مادرانه هایم

پانزدهم دیماه 1392 این روزها که می گذرد احساس می کنم ابری تر از همیشه ام دلتنگ روزهایی که نمیدانم چگونه گذشت ؟ این روزها که بی نهایت خسته و ملولم از آن و بی نهایت دلبسته آن شده ام نمی دانم چگونه می گذرد ؟؟؟ روزی آرزو می کنم کاش چندین ماه دیگر فرصت داشتمتا  تو را در درونم داشته باشم و با هر حرکت و تکانت به بودنت امیدوارتر باشم و لذت زیبای مادری را بیشتر از همیشه حس کنم !!حسی که با هیچ ارزشی در دنیای زنانه قابل مقایسه نیست  و روز دیگر آرزو می کنم که ای کاش به دنیا آمده بودی و من می دانستم که از پس پرورش تو به درستی برآمدم و تو سالم و سلامت زمینی شدی !! نمیدانم چگونه باید از پس این دودلی ها و تردید ها بربیایم !!...
15 دی 1392

عکس های سیسمونی گل پسر

سیزدهم آبان 1392 بالاخره با کلی تلاش و بزن و بدو یه روز مونده به محرم اتاقتو چیدیم پسرم امیدوارم وسیله هاتو دوست داشته باشی و اونا رو سالم نگه داری (هرچند سالم موندن وسیله های اتاق یه پسر کوچولو آرزوی واهی ایی بیش نیست !!) عکس ها برات می ذارم تا بزرگ که شدی بدونی چه اتاق مرتبی داشتی !!!                                                         &nb...
15 دی 1392

خرید سیسمونی

هفتم و هشتم مهر ماه 1392 من و خاله لیلا و مامان منیر با عمو محمد (شوهر خاله لیلا )و حلما خانوم نانازی رفتیم تهران برای خرید !! روز اول رفتیم خیابون بهار و تقریبا همه خریداتو کردیم (قرار بود من کم بخرم مارک بخرم !! ولی مارک خریدم و همه رو خریدم  ) روز دوم هم رفتیم دلاوران و خیابون جمهوری و یه خورده خرده پاش خریدیم نزدیک سه میلیون تومن هزینه کردیم برات شازده پسر !!! دست مامان منیر و بابابزرگ درد نکنه !! دست خاله لیلا و حلما خانوم هم درد نکنه خیلی لطف کردن و با ما اومدن خرید ! حسابی شرمنده همشون هستم چون واقعا تو این دوره زمونه این همه هزینه خیلی سخته ! و خاله لیلا واقعا با یه بچه کوچیک سختش بود این همه ر...
9 دی 1392

بالاخره ما فهمیدیم که شما گل پسری !!

بیستم شهریور 1392 من با خاله لیلا رفتیم سونو گرافی پیش خانوم دکتر پیشوا !!یکی از شاگردام تو آموزشگاه واسم وقت گرفت !!تایپیست خانوم دکتر هم یکی از هم کلاسی های کلاس کنکورم بود اونجا صدای قلب نازتو شنیدیم و خانوم دکتر گفتن که شما پسری !! امیدوارم یکی از بهترین پسرای این سرزمین باشی من و بابایی تمام تلاشمو می کنم که شما رو به بهترین نحو تربیت کنم امیدوارم خدا کمکمون کنه و بتونیم سربازی برای امام زمانمون (عج)تربیت کنیم (الهی آمین) و ما عزممون رو جزم کردیم که بریم سیسمونی بخریم (از اونجایی که مشکل پزشکی مامان هم حل شده بود قرار شد بریم تهران و خریدای شما رو انجام بدیم )  ...
9 دی 1392

این تو دلی کوچولو یه شازده پسره

سوم مرداد ماه 1392  روز سوم مرداد من و بابایی با هم رفتیم سونوگرافی پیش دکتر سفیدابی با اون بداخلاقی خاص خودش پرسد اومدی چه کار؟؟ گفتم فقط برای اینکه از سلامتیش مطمئن بشم !! گفت سالمه وسیزده هفته اس و خدا رو شکر NTرو تو محدوده نرمال تخمین زد من اومدم بلند شم گفت احتمال پسر بودنش هم خیلی زیاده ! من جزو معدود مامانایی بودم که انقدر زود فهمیدم مامان یه گل پسر می شم  ...
28 آذر 1392

طپیدن قلبی که ملودی زیبای زندگیمون شد

بیست و هفتم خرداد ماه 1392  اونروز برام خیلی سخت بود چون به خاطر حالت تهوعم خانواده مامان همه فهمیده بودن من باردارم و برام عذاب آور بود که یه نگرانی دیگه به نگرانی های مامان منیر اضافه کنم !! با بابایی جون رفتیم مطب دکتر سفیدابی بماند که چقدر معطل شدیم وقتی رفتیم تو (من و شما منظورمه!) دکتر گفت برا چی اومدی گفتم بهم گفتن قلب نداره  به محض اینکه سونوکرد گفت قلب داره سالمه و قلبش هم میزنه چندین بار این جمله آرامش بخش رو تکرار کرد و گفت شما تقریبا هشت هفته ایی و از انتظار ما کوچولوتری عزیزم ! منم خوشحال و خندون اومدم بیرون و به بابایی گفتم که این دفه راستی راستی داریم یه عضو کوچولو رو تو خانواده مون می پذیریم !...
28 آذر 1392

داستان قلب کوچکت

سیزدهم خرداد 1392   قشنگ یادمه که دوشنبه بود و من خونه دخترعموم مهمونی عصرونه دعوت داشتم به توصیه دکتر باید می رفتم سونو گرافی تا معلوم بشه که قلب کوچولوی پسرم برای زمینی شدن می طپه یا نه ؟؟؟ خیلی استرس داشتم وقتی رو تخت سونوگرافی مطب خانوم دکتر ربیعی دراز کشیده بودم هزار بار انواع دیالوگ ها رو امتحان کرده بودم: قلبش تشکیل شده و هفت هفته اس، قلب  نداره متاسفانه بارداریتون پوچه!!و هزار تا جمله شبیه اینا!! مامان و خاله لیلا هم هی زنگ می زدن که کجایی چرا تا حالا نیومدی ؟؟؟ و بالاخره خانوم دکتر گفت اون چیزی رو که من ازش هراس داشتم متاسفانه قلب نداره !! کلی گریه کردم اصلا دلم نمی خواست یه همچین چیزی رو بشنوم !!!...
28 آذر 1392