من می توانم !!!
یکم خرداد یکهزار و سیصد و نود و سه
امروز از صبح تلاش های فراوانی به جهت برگشتن روی شکم انجام می دادم ولی همش بیهوده بود
!!!
نهار خونه مامان منیر مهمون بودیم و مامان منیر به مامان مژده داد که به زودی دمر خواهم شد !!
مامانم هی به من تلقب می رسوند و من رو کمک می کرد تا برگردم و روی شکم بخوابم و بابام با شدت مخالفت می کرد و می گفت بهتره بذاریم خودش تلاش کنه .
شب خونه بابا مهدی بودیم و من کنار سفره داشتم با حسرت به غذا خوردن خاندان تجزیه چی می نگریستم دیدم کنار گود موندن فایده ایی نداره و با تلاش فراوان برگشتم تو سفره ، ولی افسوس که جلوم رو گرفتن و دستم به هیچی بند نشد !!!
ولی اینا مهم نیست این مهمه که من تونستم و دل مامانم رو شاد کردم
حالا مطمئنم مامانم به من افتخار می کنه آخه من یه قهرمان کوچولو ام 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من می توانم !!!
