واکسن چهار ماهگی
چهارم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و سه
امروز هم روز سختی بود هم برای من هم برای مامان و بابام ، شب قبل خونه مامان منیر خوابیدیم بابایی ساعت یه ربع به نه اومد خونه بابابزرگ دنبال ما واسمون قطره استامینوفن هم خریده بود من 14 قطره استامینوفن خوردم و راهی مرکز بهداشت شدیم .
طبق ماه پیش ابتدا فرآیند قد و وزن ! وزنم هفت کیلو چهارصد گرم و قدم شصت و هفت سانتی متر خوشبختانه همه چیز مرتب بود و خدا رو شکر یه کم از استرس مامانم کم شد .
پس از مراجعه به دکتر مرکز بهداشت که به زعم مامانی هیچی حالیش نیست و همه چیز از نظرش طبیعیه نوبت به فرآیند وحشتناک واکسن زدن رسید
.
واکسن روی رون پای چپم تزریق شد و من یه جیغ کوتاه زدم و سپس با مردونگی سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم
من 
مامانم و بابام 
و سپس قطره فلج اطفال !
از مرکز بهداشت که اومدیم بیرون من این شکلی بودم
ولی این چرت فقط ده دقیقه طول کشید یعنی تا خونه مامانی !
این واکسن خیلی سخت تر از قبلی بود ، چون من هم تب کردم و هم به خاطر تلاشی که برای برگشتن روی شکم می کردم بی نهایت پام درد می گرفت و جیغ و داد می نمودم ! اون روز حلما و خاله لیلا هم اومده بودن خونه مامان بزرگ و کلی تو بغل خاله لیلا لالا کردم و رو اعصاب حلما پیاده روی نمودم
حلما از مامانم پرسید: امیراعلا چی شده که گریه می کنه ؟
مامانم جواب داد واکسن زده و حلما با جدیت تمام می گفت واکسن مال کفشه چرا زدی به پاش ؟؟؟؟؟
(منظورش همون واکس بود)
شب وقتی برگشتیم خونه مامانم و بابام تا ساعت سه نصفه شب منو پاشویه کردن و تلاش کردن تبم رو بیارن پایین که خوشبختانه موفق شدن !
من تا چهل و هشت ساعت تب داشتم و بی قراری می کردم ولی هر چی بود خدا رو شکر تموم شد .


واکسن چهار ماهگی
