امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

واکسن چهار ماهگی

1393/3/4 23:59
نویسنده : مامانی
512 بازدید
اشتراک گذاری

چهارم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود و سه 

امروز هم روز سختی بود هم برای من هم برای مامان و بابام ، شب قبل خونه مامان منیر خوابیدیم بابایی ساعت یه ربع به نه اومد خونه بابابزرگ دنبال ما واسمون قطره استامینوفن هم خریده بود من 14 قطره استامینوفن خوردم و راهی مرکز بهداشت شدیم .

طبق ماه پیش ابتدا فرآیند قد و وزن ! وزنم هفت کیلو چهارصد گرم و قدم  شصت و هفت سانتی متر خوشبختانه همه چیز مرتب بود و خدا رو شکر یه کم از استرس مامانم کم شد .

پس از مراجعه به دکتر مرکز بهداشت که به زعم مامانی هیچی حالیش نیست و همه چیز از نظرش طبیعیه نوبت به فرآیند وحشتناک واکسن زدن رسید خطا.

واکسن روی رون پای چپم تزریق شد و من یه جیغ کوتاه زدم و سپس با مردونگی سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم 

من گریه

مامانم و بابام متفکر

و سپس قطره فلج اطفال !

از مرکز بهداشت که اومدیم بیرون من این شکلی بودم خوابولی این چرت فقط ده دقیقه طول کشید یعنی تا خونه مامانی !

این واکسن خیلی سخت تر از قبلی بود ، چون من هم تب کردم و هم به خاطر تلاشی که برای برگشتن روی  شکم می کردم بی نهایت پام درد می گرفت و جیغ و داد می نمودم ! اون روز حلما و خاله لیلا هم اومده بودن خونه مامان بزرگ و کلی تو بغل خاله لیلا لالا کردم و رو اعصاب حلما پیاده روی نمودم

حلما از مامانم پرسید: امیراعلا چی شده که گریه می کنه ؟

مامانم جواب داد واکسن زده و حلما با جدیت تمام می گفت واکسن مال کفشه چرا زدی به پاش ؟؟؟؟؟خندونک(منظورش همون واکس بود)

شب وقتی برگشتیم خونه مامانم و بابام تا ساعت سه نصفه شب منو پاشویه کردن و تلاش کردن تبم رو بیارن پایین که خوشبختانه موفق شدن !

من تا چهل و هشت ساعت تب داشتم و بی قراری می کردم ولی هر چی بود خدا رو شکر تموم شد .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامي محمدرضا
19 خرداد 93 13:41
عاااااااااااااااااااااااشق اين نوشته هاتم به خدا حسوديم ميشه چرا من اينقدر بي سليقه و بي استعدادم به خدا ببوسش امير اعلا جون رو