روزهای مادرانه و بی خوابی های شبانه
بیست و یکم اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و سه
خدای من چقدر دوستش دارم ، خیلی ! انقدر که واژه ها کفاف نمی دهند عشقم را بیان کنم . امیراعلا را می گویم . انقدر دوستش دارم که دلم می خواد سخت در آغوشم بفشارمش انقدر می خواهمش که وقتی با دیدن من دست هایش را تکان می دهد و پاهایش را با انرژی و هیجان محکم بر زمین می کوبد دلم برایش ضعف می رود و دندان هایم درد می گیرد انقدر بر هم فشارشان می دهم . مادری صبورم کرده است اگر تا دیر وقت بیدار بماند و بعد از کلی تلاش برای خواباندش بعد از چرتی کوتاه بیدار شود و آنچنان با چشمان گرد نگاهم کند که گویی نمی داند خواب چیست دیگر عصبانی نمی شوم ، با خواندن چند سوره والعصر با آرامش بغلش می کنم و دوباره روز ازنو روزی از نو !!! قنداقش می کنم محکم بغلش می کنم و لالایی می خوانم آنقدر که مردمک زیبای چشمانش مثل دو توپ زیبای شناور بر آب در کاسه چشمانش شناور میشود ! انقدر لالایی می خوانم که خودم خوابم می گیرد انقدر تکانش می دهم و راه می روم که خواب از سرم می پرد و او می خوابد ! و من یادم می رود که باید بخوابم کنار ساک حملش دراز می کشم و به نفس کشیدن هایش گوش می کنم و این زیبای آرمیده را سیر نگاه می کنم نیمه شب نزدیک می شود و من به خواب می روم چند ساعتی بیش نیست که خوابیده ام پاهایش را محکم بر کفه ساک حملش می کوبد و با تلاش نه چندان زیادی دستانش را از پارچه ایی که به عنوان قنداق دورش پیچیده ام آزاد می کند گاهی چشمانش را باز می کند و گاهی با چشمان بسته نق می زند و می فهماند که گرسنه است و هیچ راهی برای ادامه خواب نمی گذارد !! ساعت هفت صبح است خسته و خواب آلود ولی با آرامش برمیخیزیم و زندگی از سر می گیریم و من و همسرم خدا را به خاطر موهبتی که داده شکر می کنیم و از خدا می خواهیم که روز آرامی در پیش داشته باشیم ! دوباره شب می شود و قبل از خوابیدن با تمام خستگی های به جای مانده از روز پشت سر نگاهش می کنم و خدا رو شکر می کنم و از او به خاطر اینکه آرام بوده و خیلی اذیت نکرده تشکر می کنم ! این است جریان روزهای مادرانه و بی خوابی ها شبانه من !!!


روزهای مادرانه و بی خوابی های شبانه
