امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

روزهای مادرانه و بی خوابی های شبانه

1393/2/21 16:44
نویسنده : مامانی
803 بازدید
اشتراک گذاری

بیست و یکم اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود و سه

خدای من چقدر دوستش دارم ، خیلی ! انقدر که واژه ها کفاف نمی دهند عشقم را بیان کنم . امیراعلا را می گویم . انقدر دوستش دارم که دلم می خواد سخت در آغوشم بفشارمش انقدر می خواهمش که وقتی با دیدن من دست هایش را تکان می دهد و پاهایش را با انرژی و هیجان محکم بر زمین می کوبد دلم برایش ضعف می رود و دندان هایم درد می گیرد انقدر بر هم فشارشان می دهم . مادری صبورم کرده است اگر تا دیر وقت بیدار بماند و بعد از کلی تلاش برای خواباندش بعد از چرتی کوتاه بیدار شود و آنچنان با چشمان گرد نگاهم کند که گویی نمی داند خواب چیست دیگر عصبانی نمی شوم ، با خواندن چند سوره والعصر با آرامش بغلش می کنم و دوباره روز ازنو روزی از نو !!! قنداقش می کنم محکم بغلش می کنم و لالایی می خوانم آنقدر که مردمک زیبای چشمانش مثل دو توپ زیبای شناور بر آب در کاسه چشمانش شناور میشود ! انقدر لالایی می خوانم که خودم خوابم می گیرد انقدر تکانش می دهم و راه می روم که خواب از سرم می پرد و او می خوابد ! و من یادم می رود که باید بخوابم کنار ساک حملش دراز می کشم و به نفس کشیدن هایش گوش می کنم و این زیبای آرمیده را سیر نگاه می کنم نیمه شب نزدیک می شود و من به خواب می روم چند ساعتی بیش نیست که خوابیده ام پاهایش را محکم بر کفه ساک حملش می کوبد و با تلاش نه چندان زیادی دستانش را از پارچه ایی که به عنوان قنداق دورش پیچیده ام آزاد می کند گاهی چشمانش را باز می کند و گاهی با چشمان بسته نق می زند و می فهماند که گرسنه است و هیچ راهی برای ادامه خواب نمی گذارد !! ساعت هفت صبح است خسته و خواب آلود ولی با آرامش برمیخیزیم و زندگی از سر می گیریم و من و همسرم خدا را به خاطر موهبتی که داده شکر می کنیم و از خدا می خواهیم که روز آرامی در پیش داشته باشیم ! دوباره شب می شود و قبل از خوابیدن با تمام خستگی های به جای مانده از روز پشت سر نگاهش می کنم و خدا رو شکر می کنم و از او به خاطر اینکه آرام بوده و خیلی اذیت نکرده تشکر می کنم ! این است جریان روزهای مادرانه و بی خوابی ها شبانه من !!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

پری
31 اردیبهشت 93 12:28
خاله پری فدای این طلا بشه با اون چهره ی معصومش یاد محمدحسینم می افتم وقتی نوشته هات رو می خونم
مامي محمدرضا
12 خرداد 93 9:05
عزيزم ليدا جون خيلي قشنگ مينويسي از طرف من اميراعلا جون رو ببوسش خدا واست حفظش کنه