اولین اتاق عمل تنهایی پسرم
هجدهم فروردین یک هزار و سیصد و نود و سه
ساعت شش بعد از ظهر بود که من و شما و بابایی حاضر شدیم که بریم بیمارستان مامان و بابای بابایی توی کوچه منتظرمون بودن !
وای که چه روز سختی بود !
وقتی رفتیم بیمارستان شهید مطهری استرس و نگرانی من و بابایی روی شما اثر گذاشت و شروع کردی به گریه کردن !
بعد از تشکیل پرونده و تخصیص اتاق منتظر شدیم تا دکتر شما رو برای عمل صدا کنه ولی دکتر یه عمل سنگین آنوس بسته قبل از شما داشت که تا ساعت 8 طول کشید !
انقدر ناراحتم که دوربین عکاسی همراهم نبود تا از شما با اون لباس اتاق عمل عکس بگیرم !
شما خیلی در حق ما آقایی کردی و تا قبل از رفتن به اتاق عمل علیرغم اینکه بیدار بودی گریه نکردی ! ساعت هشت و ده دقیقه خانوم پرستار شما رو صدا کرد و پرسید کی شیر خورده گفتم همین الان !
با ناراحتی گفت چرا شیرش دادی ؟؟ گفتم من از آقای دکتر قربانپور پرسیدم ایشون گفتن مشکلی نیست ! دوباره رفتن داخل و از آقای دکتر پرسیدن و ایشون هم قبول کردن !
شما رفتی داخل اتاق عمل و نگرانی من شروع شد بی نهایت استرس داشتم نمی دونم دلیلش چی بود شاید صدای گریه های شما بیشتر از همه چی منو آزار می داد خلاصه چهل دقیقه گذشت چهل دقیقه ایی که برای من چهل ساعت گذشت ، تمام مدتی که پشت در اتاق عمل قدم میزدم به مادرم فکر می کردم که چه طور 14 ساعت پشت در اتاق زایمان منتظر بود !!! و فقط برای او اشک می ریختم نه به خاطر تو و نه به خاطر خودم !
این است که می گویند تا مادر نشوی نمیدانی مادر بودن یعنی چه !
خلاصه عمل شما به خوبی تمام شد و شما انقدر تو اتاق عمل شیطونی کردی که پانسمان رو کندی ! عملا از شب اول پانسمان نداشتی و من با زجر فراوان در حالی که قلبم فشرده میشد ناحیه عمل رو چرب می کردم!
اون شب رو خونه مامان بابایی موندیم چون فکر می کردیم که شما بی قراری می کنی ولی خدا رو شکر از ساعت 12 شب تا 8 صبح خوابیدی عشقم !
آها یادم رفت بگم که عملت ختنه بود مامانی


اولین اتاق عمل تنهایی پسرم
