امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

آلبوم وبلاگی امیراعلا خان برگ دوم

ب ی ست و ششم فروردین یک هزار و سیصد و نود وسه عکس های من و .... عکس من و گل نسا(عروسک کوچولوی خوشگلی که نوه خاله باباییه) عکس های من و حسین (شیطونک پسر دوست بابایی)   عکس من و بیسیم (می خواستم برم سربازی!!) عکس من و حلما (عشق و عمر و نفس و مامانی)     ...
26 فروردين 1393

آلبوم وبلاگی امیراعلا خان برگ اول

نوزدهم فروردین یک هزار و سیصد و نود و سه چند تا عکس از گل پسر برای یادگاری می خوام مستقل باشم :     اولین نوروز من با این هفت سین آغاز شد من در عنفوان کودکی تقریبا سه روزگی : من در  تخت پدر ...
26 فروردين 1393

شکر خالق یکتا

نوزدهم فرودین یک هزار و سیصد و نود و سه فتبارک الله احسن الخالقین وقتی به تو می اندیشم و از بوجودت آمدنت از نیستی و عدم ! می فهمم که که خداوند در فهم کوچک من نمی گنجد خداوندی که بی نهایت قادر و مهربان است . هر روز که رشد می کنی می دانم که خداوند بزرگتر از آن است که بدانم و لطفش بی نهایت و بی کران است . فرزند دلبربا و کوچکم دستانت ، پاهایت،  لبخند بی نظیرت و نگاه معصومانه ات هر کدام آیه ایی از آیات و نشانه های خداوند یکتاست . تمام بند بند وجودت ، مهری که هر روز در قلب من فزون تر می شود و دلبستگی بین من وتو همه و همه بیانگر توانایی بیکران اوست. چگونه سپاس گویمش که هر کلامم نوعی ناسپاسی در حق تمام بخشوده هایش است . با ز...
19 فروردين 1393

مادر بودن

بیست و سوم اسفند ١٣٩٢ امروز 50 روز می گذرد 50 روز از زمانی که من تو را با همه قسمت کردم 50 روز از آخرین لحظاتی که تو فقط مال من و در درون من بودی ! وقتی به آن روزهای سخت اما شیرین می اندیشم دلم برای تجربه حتی یه لحظه اش پر می کشد برای وقتی در درونم تکان می خوردی ، برای زمانی که پاهای کوچکت را به دیواره قلبم می فشردی و مرا هر لحظه عاشق تر و مشتاق تر می کردی، بی نهایت آرزوی دیدنت را داشتم آن روزها آرزو می کردم که  دلم شیشه ایی باشد و تو را ببینم تا از سلامتت مطمئن شوم آن روزها گذشت و این روزها آمدند روزهای مادر بودن من و این روزها که می گذرد بی نهایت سخت و دشوار است سخت تر از آن چیزی که یک مادر باردار بتواند تصورش را بکند روزها...
23 اسفند 1392

بهترین روز زندگی (خاطره زایمان من )

سوم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و دو  خاطره زایمان من : روزای آخر بارداری من پر از استرس زایمان بود چون می خواستم طبیعی زایمان کنم  و سعی کرده بودم آمادگی های لازم رو برای این امر مهم کسب کنم حدودا یه هفته ایی بود که شبا دردهای نامنظم داشتم و تا فاصله اش به ده دقیقه می رسید و منو به نزدیک بودن زایمان امیدوار می کرد به صورت ناگهانی از بین می رفت و من شب تا صبح بدون هیچ دردی می خوابیدم ! روز دوشنبه 30 دی ماه بود که از صبح تا ظهر پسر کوچولو هیچ تکونی نداشت من و بابای نگران ساعت یک بعد از ظهر ساک بیمارستان رو برداشتیم و رفتیم بیمارستان بوعلی ، رسیدم بخش زایمان و سراغ سارا رو گرفتم همون مامایی که قرار بود مامای خصو...
20 اسفند 1392

پیامک های یادگاری

چهارم بهمن یک هزار و سیصد و نود و دو اس ام اس هایی که برای تبریک تولدت گرفتم رو می نویسم تا برات یادگاری بمونه این اس ام اسی بود که من برای خیلی از دوستام فرستادم : سلام خاله جون، به لطف خدا پسر کوچولوی ما (امیراعلا)دیروز پنج شنبه به دنیا اومد و دنیامون رو زیباتر کرد . اینم پاسخ تبریک چند تا از دوستای مامانی : خاله نفیسه (مامان حنانه): لیدا جون قدم نو رسیده مبارک به سلامتی به امید دیداری نزدیک خاله پروین (مامان محمد حسین) : مبارکهههههههههههه خاله صفورا(مامان امیرعلی): الهی به سلامتی ، راحت بود زایمانت ؟قدمش خیر باشه تو رو خدا دعام کن خاله سودابه : الهی قربونش برم انشالله قدمش پر خیر و برکت ب...
4 بهمن 1392

کپل من !

بیست و پنجم دیماه 1392 این هفته هم گذشت و تو پسر کوچولوی عزیزم قصد زمینی شدن نکردی !!! انتظار داشتم خودت بخواهی و نزول اجلال کنی ولی انگار خدا نمی خواهد من زایمان طبیعی را تجربه کنم . چندین شب است که به امید نشانه ایی از به دنیا آمدنت می خوابم و وقتی صبح می شود می گویم امشب هم گذشت  دلم می خواهد زودتر روی ماهت را ببینم ! و همه چیز برایم مهم تر این است که مطمئن شوم سالم وسلامتی  بازهم از خدا می خواهم که بهترین ها برایمان رقم بزند و با حضور تو نازنینم زندگیمان پر از آرامش شود  راستی از الان می دانم که دلم برای تکان هایت تنگ می شود  ...
25 دی 1392

یه خواهش کوچولو

مادر جان میشه لطفا پاتو از تو حلقم بکشی کنار ؟؟؟ الان دو سه روزه که یاد گرفتی پاتو صاف می کنی و اندازه یه گردو که فکر کنم پاشنه پاته بالای دل من قلمبه میشه !! درسته خاله لیلا می گه کاری به کارش نداشته باش جاش تنگه ولی انقدر دلم می خواد قلقلکت بدم که پاتو بکشی  ...
21 دی 1392

کاش من مادر خوبی باشم !

امروز دختر خاله باباییت زنگ زد و ما رو به جشن سیسمونی دختر کوچولوشون دعوت کرد که حدود 10 روز از شما کوچیک تره ! خیلی دلم شکست چون خانواده بابایی نذاشتن ما برای شما جشن سیسمونی بگیریم  و گفتن که ما رسم نداریم خیلی دلم می خواد وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی من و بابایی بتونیم حامی های خوبی برات باشیم و باعث نشیم دخالت هامون زندگی تو همسرت رو تلخ کنه !! دلم می خواد همسر تو رو مثل دختر خودم بدونم و باهاش خوش رفتار باشم !(چیزی که همیشه در حسرتش بودم )  خانواده بابایی وقتی اومدن خونمون حتی یه تبریک خشک و خالی بهمون نگفتن و نرفتن اتاق تو رو ببینن وقتی هم برای مهمونی ویارانه ایی که مامان منیر زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود دعوتش...
21 دی 1392

چشم انتظار !

بیست و یکم دیماه 1392 این روزها خیلی مشتاق و منتظر دیدن روی ماهت هستم پسرم !! امیر اعلای من تقریبا دو سه روز است که دیگر مادر شدن را می فهمم دلم می خوام در آغوشم باشی و بوی تنت را استشمام کنم ! قلبم برای لحظه ایی می طپد که با صدای بلند فریاد بزنی من زمینی شدم ، فرشته کوچک زمینی من بی نهایت دلم می خواست طبیعی زایمان کنم تا حس واقعی و لحظه نهایی مادر شدن را احساس کنم و بعد از زایمان بتوانم به تمامی اموراتت رسیدگی کنم ! ولی شواهد  نشان می دهد که قصد آمدن نداری و دکتر گفته اگر به همین منوال پیش برود کپل مامان باید به روش سزارین به دنیا بیاد !! آخه اینبار که چهارشنبه مطب دکتر بودم گفت که تخمینش برای وزن شما 3 کیلو 600 گرمه که کار ...
21 دی 1392