امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

و بالاخره شما پسر مامانت شدی و...

پنجم خرداد ماه 1392 گل پسرم(اون موقع نمی دونستم پسری یا  دختری ؟) بالاخره با آزمایش 5 خرداد و بتای 431 معلوم شد که شما تاج مادری رو روی سر من گذاشتی و منو به عنوان مادرت انتخاب کردی ! متشکرم چقدر حس مبهمی بود نمی دونستم چه کار باید بکنم ؟ من و بابایی تصمیم گرفتیم تا بعد از سونو گرافی قلب و هشت هفته به کسی این خبر خوش رو ندیم !! چون دلم نمی خواست اتفاقی که دفه پیش افتاد بیافته و باعث ناراحتی دیگران بشیم ! ...
28 آذر 1392

روزهای جون گرفتن تو

  هر روز حال من بدتر می شد و شما بزرگتر میشدی عزیزم  من به خاطر تزریق روزی دو تا آمپول واقعا بی جون شده بودم و حال تهوع این دوران واقعا آزار دهنده بود !! از شیرینی متنفر شده بود  یادم نمیره که حلما جون داشت آبنبات می خورد و طبق عادت بچگیش آب این آب نباته از گوشه لبش راه گرفته بود من با دیدن این صحنه آنچنان حالم بد شد که نگو و نپرس !! مادریه دیگه مامان منیر همش میگه بهشت را به بها می دهند نه به بهانه الکی نیست که می گن بهشت زیر پای مادران است  ...
28 آذر 1392

خبر خوش بودنت و ترس از نبودنت

سی و یکم اردیبهشت 1392 روزهای اول یا بهتره بگم هفته های اول انقدر ترس از دست دادنت در تمام وجودم رخنه کرده بود که حاضر نبودم هیچ کاری بکنم !! 31 اردیبهشت روز اولین امتحان دانشگاه بود ، رفتم آزمایشگاه جهاد دانشگاهی آزمایش دادم و رفتم دانشگاه برای امتحان ! از امتحان برگشتم و رفتم جواب رو گرفتم جواب مثبت بود ولی با بتای خیلی پایین و در حد مرز!! بعد از ظهرش رفتم مطب خانوم دکتر ربیعی و گفتن که فردا باید در یه آزمایشگاه معتبرتر آزمایشت رو تکرار کنی ! فرداش رفتم آزمایشگاه توحید جواب همون بود ! بعد از ظهر دوباره رفتم دکتر و گفتن چند روز صبر  کن و دوباره آزمایش بده !!! و چه انتظار کشنده ایی در فصل امتحانات ک...
28 آذر 1392