امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

بهترین روز زندگی (خاطره زایمان من )

1392/12/20 14:58
نویسنده : مامانی
855 بازدید
اشتراک گذاری

سوم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و دو 

خاطره زایمان من :

روزای آخر بارداری من پر از استرس زایمان بود چون می خواستم طبیعی زایمان کنم  و سعی کرده بودم آمادگی های لازم رو برای این امر مهم کسب کنم حدودا یه هفته ایی بود که شبا دردهای نامنظم داشتم و تا فاصله اش به ده دقیقه می رسید و منو به نزدیک بودن زایمان امیدوار می کرد به صورت ناگهانی از بین می رفت و من شب تا صبح بدون هیچ دردی می خوابیدم !

روز دوشنبه 30 دی ماه بود که از صبح تا ظهر پسر کوچولو هیچ تکونی نداشت من و بابای نگران ساعت یک بعد از ظهر ساک بیمارستان رو برداشتیم و رفتیم بیمارستان بوعلی ، رسیدم بخش زایمان و سراغ سارا رو گرفتم همون مامایی که قرار بود مامای خصوصی من باشه و کلاسای زایمان فیزیولوژیک رو باهاش گذرونده بودم داشت لباس عوض می کرد که بره بهش گفتم اگه بخوام زایمان کنم حتما میای دیگه و اونم قول داد که بیاد.

توی اتاق لیبر روی تخت وسط خوابیدم و دستگاه NST رو یکی از ماماها روشن کرد به محض اینکه گوشی رو روی شکمم گذاشت پسر کوچولو چند تا لگد محکم به گوشی زد و عملا منو دروغ گو جلوه داد !!!

نوار NST پس از خوردن دو تا آب آناناس تکرار شد و خوشبختانه همه چی خوب بود ، قرار شد عصر همون روز هم برم و یه بار دیگه تکرارش کنم تا از همه چی مطمئن بشیم ساعت شش بعداز ظهر NSTمجدد دادم  و بردم بیمارستان تا به مامای شیفت نشونش بدم بعد از اینکه ماما نوار رو دید و منو معاینه کرد و گفت دهانه رحمت کاملا بسته اس و هیچ خبری از زایمان نیست به دکترم هم زنگ و دکترم گفت حتما باید سونو گرافی بده !

تنها سونوگرافی در دسترس همون سونوی بیمارستان بود که بعدا فهمیدم تشخیصش اصلا درست نبوده ، سونولوژیست بعد از نگاه کردن گفت وزنش حدود 3350 و بند ناف آزاده و سر توی لگن  و حجم مایع آمنیوتیک نرمال است.

من و همسری دست از پا دراز تر برگشتیم خونه فرداش نوار رو بردم مطب دکتر و ازش خواهش کردم اگه امکان داره من تا دوشنبه هفته بعد که 41 هفته ام تموم میشه منتظر بمونم و خانوم دکتر گفتن که نمی تونن اجازه همچین کاری رو بدن و حتما پنج شنبه باید برم برای القای زایمان یا همون آمپول فشار !!!  

منم کلی نذر و نیاز کردم که قبل از پنج شنبه دردم به صورت طبیعی شروع بشه ، روز چهارشنبه خواهرم و مامانم اومدن خونه ما برای اینکه کارهای جا مونده رو انجام بدیم

با هم یه بار دیگه ساک بیمارستان خودم و پسری رو چک کردیم و آخر شب خواهرم رفت که فردا صبح بیاد بیمارستان به سارا(مامای خصوصیم) زنگ زدم و بهم گفت نصف شیشه روغن کرچک بخور دوش بگیر و زیر دوش قر بده تا سر پسری توی لگن فیکس بشه و ساعت شش صبح برم بیمارستان و بستری بشم.

از ساعت 6 بعد از ظهر کمر دردهای خیلی بدی داشتم و همش فکر می کردم مال حجم بالای کاری باشه که در طول روز انجام دادم .ساعت دوازده شب تصمیم گرفتیم بخوابیم علیرغم استرس زیادی که داشتم سعی کردم بخوابم چون می دونستم فردا به انرژی زیادی احتیاج دارم و بهتره با خوابیدن از فکر و خیال رها بشم .

روی مبل توی هال دراز کشیدم و مامانم رختخوابش رو نزدیک من پهن کرد و وانمود کرد که خوابیده همسری هم توی اتاق خواب روی تخت دراز کشیده بود ، می دونستم که هیچ کس خواب نیست ولی دلم نمی خواست حرفی بزنم حس عجیبی داشتم همش می گفتم من می تونم هر آدمی باید با یه چالشی تو زندگیش خودش رو محک بزنه و من بی نهایت مشتاق بودم توانایی و قدرت خودم رو تو این مساله به بوته آزمایش بزارم

نمی دونم کی بود خوابم برد ساعت 4 صبح بیدار شدم که از این پهلو به اون پهلو بچرخم که احساس کردم ترشح دارم یه لحظه برق از سرم پرید دیدم ای بابا اوضاع از ترشح خیلی بدتره اولین چیزی که به ذهنم رسید ( ای کاش که معقول تر فکر می کردم و این کار رو نمی کردم) این بود که بدو بدو برم تو حموم !!!

مامانم با صدای پای من از خواب بیدار شد و تا گفتم مامان ! مامانم گفتم زهر مار برای چی بدو بدو می کنی ؟؟؟؟

حدود ده دقیقه توی حموم وایساده بودم و همین طوری آب ازم می ریخت اولین واکنشم بعد از اینکه یه خورده آروم شدم این بود که چک کنم ببینم شفافه یا نه ؟؟؟

خوشبختانه شفاف بود بعدش همسرم رو صدا کردم که حاضر بشه و بریم بمارستان از طرفی خوشحال بودم که پسر داره توی موعدی که خداوند مقرر کرده به دنیا میاد و از طرفی به خاطر اینکه بصورت ناگهانی از جام پریدم و نتونستم درست موقعیتم رو مدیریت کنم ناراحت بودم تا همسرم اومد توی کریدور جلوی در حموم دستم رو انداختم دور گردنش و یه دل سیر گریه کردم .

لباسام رو پوشیدم و از زیر قرآن رد شدم و راهی شدیم ، قبل از رفتن به سارا زنگ زدم و بهم گفت برو بیمارستان و تا من برسم به نرگس بگو معاینه ات کنه و جواب رو بهم اس ام اس کن.

در طول مسیر داشتم تمام نه ماه بارداریم رو مرور می کرد تمام تلاشم رو می کردم که به روز پیش رو فکر نکنم

به روزهای سخت و تلخ و شیرین بارداریم فکر می کردم ، دستم رو روی شکمم گذاشتم تا برای آخرین بار تکون هاشو احساس کنم همیشه از تکون خوردنش ها لذت می بردم و به صورت ناخودآگاه لبخند می زدم ، پیش خودم فکر می کردم که دلم برای این تکون ها تنگ میشه .

وقتی رسیدیم بیمارستان ساعت یک ربع به پنج بود با مامان و همسری خداحافظی کردم و رفتم تو بخش زایمان همه خواب بودن ولی مامای بخش با خوشرویی اومد و منو راهنمایی کرد بهش گفت مریض خانوم دکتر ربیعی هستم و کیسه آبم پاره شده و 40 هفته و سه روز سن باردایمه !

لباسام رو درآوردم و روی تخت دراز کشیدم وای خدای من یعنی من دارم مادر میشم ؟؟خدای من قراره چه دردی رو تحمل کنم ؟ خدایا من می تونم ؟؟ بی نهایت استرس داشتم .

پس از اولین معاینه دیلاتاسیون یک سانت و افاسمان هم 20 درصد بود .

خوش حال بودم که بدون درد یک سانت پیشرفت داشتم ونمی دونستم که سرنوشتی در انتظارمه !

دلم می خواست بخوابم دلم می خواست چشمم رو ببندم و ساعت 12 شب رو ببینم  داشتم بیرون رو نگاه می کردم و هوا کم کم داشت رو به روشنی می رفت دلم می خواست زود تر روز شروع بشه و دور و برم شلوغ بشه چون از اولای بارداریم هم دلم نمی خواست شب درد بکشم .

به سارا اس ام اس دادم و گوشیم رو گذاشتم بالای سرم نیم ساعت گذشته بود که بهیار اومد وپد زیرم رو که خیس خیس بود رو عوض کرد و لباسام رو دم در به همراهام تحویل داد.

مامانم اس ام اس داد که بهتره از تخت نیای پایین و کمتر راه بری نرگس اومد و صدای ضربان قلب کوچولوی پسری رو چک کرد سعی کردم این صدا رو برای همیشه توی ذهنم حک کنم و به عنوان قشنگ ترین ملودی زندگیم به خاطر بسپارم غافل از این که ملودی زیبا تری هم در راه بود !

ساعت هفت بود که سارا اومد و معاینه ام کرد باز هم یک سانت دیگه هوا روشن شده بود و خورشید بزرگترین روز زندگی من داشت کوه های رو به رو روروشن می کرد .

کم کم دردها داشت شروع می شد و من سعی می کرد درست نفس بکشم و مقاوم باشم . از شانس بد من اونروز اتاق لیبر رو می خواستن رنگ کنن و سارا تخت منو برد توی اتاق زایمان جایی که آرزو می کردم ای کاش زودتر برم روی اون تخت و یه نفس راحت بکشم و بگم خدای من تموم شد !

از شانس بدتر من توالت فرنگی توی اتاق لیبر بود و من بیچاره هر وقت می خواستم برم دستشویی باید کلی خودم رو جمع و جور می کردم و شنل می پوشیدم و می رفتم دستشویی اون آخرا بیچاره نقاشه منو که می دید کم مونده با من گریه کنه !

ساعت هشت بود که سارا دوباره اومد و منو معاینه کرد درد معاینه ها هر بار نسبت به دفه پیش بیشتر و بیشتر می شد با توجه به خورده دردایی که داشتم دلم می خواست بگه دو سانت !! و من تا پنج سانت رو تحمل کنم  و بی حسی اسپاینال بگیرم ، وقتی بعد از کلی درد کشیدن من سارا کارش تموم شد گفت همون یه سانته و پیشرفتی نداشتی ناراحت شدم اما نه خیلی چون تازه از ساعت شش و نیم دردا به صورت جدی شروع شده بود

چند دقیقه بعد سارا با یه آمپول برگشت ازش پرسیدم این چیه ؟؟ با لبخند گفت هورمون اکسی توسین !!! به محض اینکه آمپول رو توی سرم خالی کرد دردای من شدت گرفت !

درد بود درد بود درد ! دردایی که مطمئنا هیچ وقت در طول زندگیم مشابهش رو تجربه نخواهم کرد دردایی که هر دو دقیقه یه بار می اومدن ودو ذقیقه هم با من می موندن حتی فرصت نفس تازه کردن هم من نمی دادن ! به تمام کسایی که دوستشون داشتم اس ام اس دادم که :" سلام عزیزم بی نهایت محتاج دعای شما هستم میشه برام سوره انشقاق بخونی ؟" و با این اس ام اس هم به دوستام اطلاع داده بودم که وارد پروسه زایمان شدم و هم از دعاشون بهره مند میشدم .

مامان بهم زنگ زد و تا صداش رو شنیدم زدم زیر گریه با صدای بلند گریه می کردم و مامانم تلاش می کرد منو آروم کنه همش می گفت عزیزم داری مادر میشی تحمل کن و واقعا نمی تونستم گریه ام رو کنترل کنم !

دردای وحشتناکی که شکمم رو مثل سنگ سفت می کرد و امونم رو بریده ادامه داشت سارا پایین تختم نشسته  بود و منو نگاه می کرد دستم رو توی موهام فرو کرده بودم و از روی مچ دستام عرق می چکید پایین، بلند شدم و راه رفتم چون دیگه نمی تونستم دردا رو خوابیده تحمل کنم !!دو سه قدم راه می رفتم و وقتی انقباض شروع میشد به میله سرمم آویزون می شدم و سعی می کردم به پایان درد فکر کنم .

سارا کش سرم رو ازم گرفت و موهام رو جمع کرد چون به قول خودش با این موهای بهم ریخته قیافه ام خیلی مظلوم تر می شد و ازم خواست که مثانه ام رو خالی کنم تا یه بار تو اوج انقباض منو معاینه کنه !

امیدوارم هیچ کس همچین دردی رو تحمل نکنه ! شاید بیشتر مرگ بود تا درد !! این بار کارش بیشتر از همیشه طول کشید و من بیشتر از همیشه آروم و بی صدا گریه کردم و به تختم چنگ زدم حتی قدرت نفس کشیدن هم ازم گرفته شده بود

وقتی بی رمق از شدت درد روی تخت افتادم سارا دستی روی سرم کشید و گفت علیرغم این همه درد و انقباض قوی همون یه سانته و سرش فلوته( توی لگن فیکس نشده) در صورتیکه من انتظار داشتم حداقل چهار سانت باشه !!

انگار دنیا روی سرم خراب شد اصلا نمی دونستم باید چه کار کنم ؟؟ با گریه کردن هم کاری از پیش نمی بردم سعی کردم نفس های عمیق بکشم و اصلا به این دردا اهمیت ندم چون هیچ دردی به اندازه درد معاینه در اوج انقباض نبود یعنی اینا در مقابل اون هیچی نبود

وای خدای من یه آمپول فشار دیگه !!! عقربه های ساعت به هم گره خورده بودن و زمان قفل شده بود ساعت یازده و نیم به سارا گفتم دیگه تحملم تموم شده سرمم رو بست برام آمپول هیوسین زد و یه سرم قندی نمکی رو جایگزین کرد تا یه خورده جون بگیرم !

شاید یکی از آروم ترین خواب های دنیا اون پنج دقیقه ایی بود که بی درد خوابم برد و یه باره با درد از خواب پریدم و متوجه شدم که سرمم رو عوض کردن تا در روند کار اختلالی پیش نیاد !

یه ساعت تمام هم درد کشیدم دردایی که به قول مادرم و قدیمی تر های فامیل چهار درد رو تداعی می کرد دردی که آخرین لحظه های زایمان رو نوید میده ،ساعت دوازده بود و سارا علیرغم میل باطنیش دوباره منو معاینه کرد و با ناراحتی عمیقی گفت عزیزم همون یک سانته دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم دلم می خواست  فریاد بکشم و بگم خدایا بعد از این همه درد چرا هیچی تغییر نکرده سرم رو روی بالش گذاشتم و شروع کردم به اشک ریختن

سارا که حال نذار و ناامیدی منو دید بهم گفت می خوای بگی دوستات که پشت درن بیان تو ؟گفتم ترجیح میدم خواهرم رو ببینم به موبایل خواهرم زنگ زدم و ازش خواستم بیاد تو ! سارا سرمم رو بست و پایین تختم نشست و گفت دکتر ساعت دوازده و نیم میاد اگه بهت بگه که تا فردا صبح صبر کن می تونی صبر کنی ؟؟گفتم نه با این حجم درد واقعا هر یه دقیقه اونم بدون پیشرفت برام یه ساله !

خواهرم با هماهنگی سارا اومد تو و وقتی دیدمش انگار دنیا رو بهم دادن !بغلم کرد و منو بوسید تو همین اثنا بود که دکترم هم رسید .

وای خدای من باز هم معاینه ؟دکترم منو معاینه کرد و حرفای سارا رو تکرار کرد دیلاتاسیون یک فینگر افاسمان بیست درصد و سر کاملا فلوته !!!

بهم گفت خیلی دلت می خواد طبیعی زایمان کنی گفتم خیلی دوست دارم ولی اگه امکانش نباشه یا خیلی مشکل باشه اصراری ندارم بهم گفت می تونیم تا ساعت 8 شب صبر کنیم من چند تا عمل دارم فاصله عمل هام میام بهت سر میزم ولی مطمئن نیستم بتونی طبیعی زایمان کنی !از اونجایی که بی نهایت بهش اطمینان داشتم و خودش منو به طبیعی ترغیب کرده بود مردد شدم

دکترم رفت که نماز بخونه و آماده بشه اولین سزارینش رو انجام بده ، سارا و خواهرم کنار تختم وایساده بودن ، سارا گفت چه کار کنیم گفتم هر چی تو بگی بدو بدو رفت دنبال دکتر تا جواب نهایی رو ازش بگیره وقتی برگشت گفت که دکتر میگه امکانش کمه با توجه به حجم بالای دردی که داره و آمپول فشاری که دریافت کرده از این به بعد هم پیشرفت کنه !سارا گفت تجربه منم میگه نمی تونی بازم تصمیم نهایی با خودته به خواهرم نگاه کردم و بهش گفتم چه کار کنیم ؟؟

خواهرم گفت اصراری نیست تو تمام تلاشت رو کردی بهتره سزارین بشی و سارا هم تصمیم خواهرم رو تائید کرد تو همین حرفا بودیم که مامانم هم اومد اونم وقتی حال بد منو دید و براش توضیح دادم که دردام چه مدلی بود و با توجه به تجربه سه تا زایمان طبیعی که داشت گفت تو نهایت دردا رو کشیدی و اتفاقی نیافتاده ! پس بهتره سزارین بشی

گوشواره و گردنبندم رو درآوردم و شربت زعفران و چهار مغز و آبمیوه و خرمایی رو به خیال خودم برای بعد از زایمانم آماده کرده بودم به خواهرم تحویل دادم و دوباره بوسیدمش و آماده شدم که برم اتاق عمل !

به همسرم زنگ زدم و بهش گفتم که این اتفاق افتاده و اون با آرامش همیشگیش گفت هر چی خدا بخواد همون میشه و نظر متخصص هر رشته ایی به تصمیم ما ارجحه !

سارا خودش برام سوند وصل کرد و اصلا دردی احساس نکردم با هم رفتیم توی اتاق ریکاوری و منتظر نوبت عملم شدیم تازه دردای خودم که بدون آمپول فشار بود به هفت دقیقه یه بار رسیده بود و شدتش بسیار بسیار کمتر از اون دردا بود ، با سارا رفتیم به سمت اتاق عمل و دکترم دم در منتظرم بود با لبخند و آرامش در اتاق عمل رو به من نشون داد

متخصص بیهوشی با یه بار امتحان منو از کمر بی حس کرد و بهم گفت دراز بکش وقتی دراز کشیدم بهم گفت حالا پای راستت رو بیار بالا  بعد چنذ ثانیه گفت نمی تونی؟؟ گفتم نه آقای دکتر می تونم ولی دارم فکر می کنم پای راستم کدومه !

دستیار دکتر می گفت چون دوست سارایی برات بخیه نمی زنم واست گلدوزی می کنم

خلاصه عمل شروع شد و خیلی سریعتر از چیزی که من انتظار داشتم پیش رفت . به محض این که گل پسرم فریاد زد من همون فرشته کوچولوی تو دلت بودم مامانی حالا زمینی شدم ، چشام پر اشک شد و فهمیدم که این گریه زیباترین ملودی دنیاس  به سارا گفتم بیارش ببینم چقدر زشته و خاله سارا گفت خیلی هم خوشگله خیلی هم دلت بخواد و وقتی آورد که ببوسمش گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده و مکونیوم هم دفع کرده بوده و بهترین تصمیم زندگیم همین تصمیم به سزارین بوده. چند بار لپ خوشگلش رو بوسیدم و بردنش که به همراهام نشونش بدن و من به خواب عمیقی که شیرین ترین خواب دنیا بود فرو رفتم .

خلاصه گل پسر ناز ما "امیراعلا" ساعت دو و پنجاه دقیقه ظهر روز پنج شنبه سوم بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و دو با وزن سه و کیلو هشتصد گرم و قد پنجاه و یک سانت به دنیا اومد و زندگیمون رو زیباتر کرد

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان سویل و اراز
20 اسفند 92 0:39
وااااااااای مامانی چه زایمان سختی هم درد زایمان طبیعی کشیدی و هم زایمان سزارین خدارو شکر نی نی تو سالم به دنیا اوردی
ژاله
21 اسفند 92 9:18
سلام وانيا جون تبريك ميگم عزيزم انشالله اميراعلا جونت 1000 ساله بشه زودتر عكس اميراعلا را هم رونمايي كن
خاله فرزانه
23 تیر 93 18:11
سلام کل مطالب وبلاگ امیراعلا رو خوندم خیلی قشنگ بود ولی روز زایمانت خیلی بهت سخت گذشته بعضی جاهاش واقعا اشکم دراومد
مامان گل نسا
24 تیر 93 2:05
خیلی سخت بود الان که همه اینا رو خوندم تمام خاطرات زایمان خودم برام زنده شد.مرسی که نوشتی دردای شیرین زندگی رو قشنگتر میکنه...