مادر بودن
بیست و سوم اسفند ١٣٩٢
امروز 50 روز می گذرد 50 روز از زمانی که من تو را با همه قسمت کردم 50 روز از آخرین لحظاتی که تو فقط مال من و در درون من بودی ! وقتی به آن روزهای سخت اما شیرین می اندیشم دلم برای تجربه حتی یه لحظه اش پر می کشد برای وقتی در درونم تکان می خوردی ، برای زمانی که پاهای کوچکت را به دیواره قلبم می فشردی و مرا هر لحظه عاشق تر و مشتاق تر می کردی، بی نهایت آرزوی دیدنت را داشتم آن روزها آرزو می کردم که دلم شیشه ایی باشد و تو را ببینم تا از سلامتت مطمئن شوم آن روزها گذشت و این روزها آمدند روزهای مادر بودن من و این روزها که می گذرد بی نهایت سخت و دشوار است
سخت تر از آن چیزی که یک مادر باردار بتواند تصورش را بکند روزهای اول سینه ام را نمی گرفتی ناراحت بودم و فکر می کردم دوستم نداری و به همین خاطر از من روی می گردانی !
یادش به خیر چه کلک هایی که سوار نکردیم تا تو را ترغیب به شیر مادر کردیم شیر را می دوشیدیم و خاله ی مهربانت با استفاده از سرنگ از گوشه لپت قطره قطره شیر می ریخت و به عنوان جایزه مکیدنت به تو شیر بیشتری می دادیم !
یادش به خیر که خاله ات به خاله جایزه ایی معروف شده بود تا احساس می کردم که از مکیدن خسته شده ایی و می خواهی بی خیال شیر خوردن شوی با صدای بلند داد می زدم خاله جایزه خاله جایزه و خاله لیلای مظلوم هم شبانه روز پا به پای من و تو برای استفاده تو از شیر مادر تلاش کرد .
بماند که سایرینی هم بودند که مدام آیه یاس می خواندند و می گفتند نمیشه نمی گیره نمی تونی شیرش بدی و بصورت یکنواخت این جملات آزار دهنده را تکرار می کردند !و اعصاب آزرده و روحیه رنجور مرا نابودتر می کردند ،گذشت اما چه گذشتنی !
خلاصه با لطف خداوند و عنایت خاصه حضرت ولی عصر (عج) که تمامی نذر و نیازهایم برای سلامتی ایشان بود و کمک های بی دریغ خاله خانوم و مادر بزرگ مهربانت من و تو موفق شدیم
خوشحال و خرسند از این که شیر می خوری و منی که نتواستنم به آرزوی دیرینه ام یعنی زایمان طبیعی و تجربه لحظه نهایی مادر بودن دست بیابم حالا توانستم به یکی دیگر از آرزوهایم یعنی شیر دادن به فرزند کوچکم دست پیدا کنم ، ناگهان پدر مهربانت را در بستر بیماری دیدم چقدر سخت و اسفناک بود تنها کسی که می توانستم بدون هیچ عذر و بهانه ایی و هیچ معذوریتی خواسته هایم را به او بگویم حتی نمی توانست قدم از قدم بردارد ! با ویلچر بالا و پایین شدن از پله ها استفاده از لگن وحضور سایرینی که روحیه حساس پدرت را تخریب می کردند و بیماری اش را یک مرض لاعلاج جلوه می دادند ... همه چیزهایی بودند که اعصاب همه ما را متشنج کرده بود.
و باز هم بماند رفتار سایرینی که خدا نصیب گرگ بیابان نکندشان ، بی محلی ها ، شانتاژ ساختن ها ،دعوا درست کردن ها ،بهم زدن رابطه ها و در نهایت نگرفتن شب هفتم و شب دهم برای پسرکم !!!
چقدر سخت است که روزهایی را که مدت ها برایشان برنامه ریزی کرده ایی و تمام تلاشت را برای بهتر بودنشان به کار بسته ایی خراب شود !
بماند که چقدر سخت گذشت و هنوز هم جای زخمش بر قلب و روح آسیب پذیرمان باقی است
رابطه هایی که هنوز ترمیم نشده اعصاب هایی که هنوز خرد است و دل هایی که شکسته است و کدورت هایی که هیچ گاه از دلم زدوده نخواد شد .
مساله شیر دادن و جدال من با خودم و سختی حضور تو و بیماری پدرت هنوز کاملا حل نشده بود که شقاق سینه ام امانم را برید! دردی که باعث می شد تمام مدتی که تو شیر می خوردی من اشک بریزم
این موضوع جای خود را به آفت دهان و متعاقبا آفت سینه من داد !هنوز از ضعف این دردها کاملا بهبود پیدا نکرده بودم که دندان درد شدیدی که باعث شد بدون اغراق چهل و هشت ساعت بیدار بمانم و درد را تحمل کنم سکانس بعدی این سناریوی وحشتناک را رقم زد !
بی رمقی من و رفلاکس شدید پسرک بی نوای من آخرین پرده آزاردهنده این نمایش بود!
هیچ چیز بیشتر از این رفلاکس و بالا آوردن شیر مرا آزار نمی دهد، دکتر بردن های متعدد هم افاقه ایی نکرده دو سه روز است که با استفاده از رانیتیدین و شیر خشک آنتی رفلاکس و قطره کولیکیز که توسط دکتر شوشتری تجویز شده اوضاع را بهتر کرده ولی رفلاکس همچنان باقیست !!!
تمامی این مسائل را تحمل می کنم به عشق تو و به خاطر تو عروسک قشنگم تازه متوجه میشوم مادر بودن یعنی چه ؟؟
مادر بودن یعنی این که حاضر باشی تمام دردهای فرزندت را خودت به تنهایی تحمل کنی تمام دردها ، دل دردهای شبانه ،بی قراری های روزانه ، خستگی ها ، همه و همه را تحمل کنی و بازهم عاشق بمانی و هر روز عاشق تر شوی !
امیراعلای عزیزم مادرانه عاشقت هستم فرشته کوچکم


مادر بودن
