کاش من مادر خوبی باشم !
امروز دختر خاله باباییت زنگ زد و ما رو به جشن سیسمونی دختر کوچولوشون دعوت کرد که حدود 10 روز از شما کوچیک تره !
خیلی دلم شکست چون خانواده بابایی نذاشتن ما برای شما جشن سیسمونی بگیریم و گفتن که ما رسم نداریم خیلی دلم می خواد وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی من و بابایی بتونیم حامی های خوبی برات باشیم و باعث نشیم دخالت هامون زندگی تو همسرت رو تلخ کنه !!
دلم می خواد همسر تو رو مثل دختر خودم بدونم و باهاش خوش رفتار باشم !(چیزی که همیشه در حسرتش بودم )
خانواده بابایی وقتی اومدن خونمون حتی یه تبریک خشک و خالی بهمون نگفتن و نرفتن اتاق تو رو ببینن وقتی هم برای مهمونی ویارانه ایی که مامان منیر زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود دعوتشون کردیم گفتن که نمیرسن بیان !(البته اینا اصلا اهمیتی نداره چون من و شما اول از همه خدا و بعد از اون بابا محمد مهربون و فداکار و زحمت کش رو داریم )
و هضم این قضایا برای من خیلی سخته تنها نگرانیم از اینکه شما پسری اینه که این مدل رفتارها ازم سر بزنه و با رفتارهای غیر معقولم زندگیت رو تلخ کنم !!!
دلم می خواد مادر خوبی باشم


کاش من مادر خوبی باشم !
