داستان قلب کوچکت
سیزدهم خرداد 1392
قشنگ یادمه که دوشنبه بود و من خونه دخترعموم مهمونی عصرونه دعوت داشتم به توصیه دکتر باید می رفتم سونو گرافی تا معلوم بشه که قلب کوچولوی پسرم برای زمینی شدن می طپه یا نه ؟؟؟
خیلی استرس داشتم وقتی رو تخت سونوگرافی مطب خانوم دکتر ربیعی دراز کشیده بودم هزار بار انواع دیالوگ ها رو امتحان کرده بودم: قلبش تشکیل شده و هفت هفته اس، قلب نداره متاسفانه بارداریتون پوچه!!و هزار تا جمله شبیه اینا!!
مامان و خاله لیلا هم هی زنگ می زدن که کجایی چرا تا حالا نیومدی ؟؟؟
و بالاخره خانوم دکتر گفت اون چیزی رو که من ازش هراس داشتم متاسفانه قلب نداره !!
کلی گریه کردم اصلا دلم نمی خواست یه همچین چیزی رو بشنوم !!!
دکتر که دید من خیلی بی قرارم بهم گفت برو کلینیک الوند یه آزمایش بتای اورژانسی بده تا مطمئن تر بتونیم تصمیم بگیریم . من رفتم برای آزمایش و قرار شد بابایی بره جواب رو بگیره ، با اون حال روحی داغون آژانس گرفتم و رفتم مهمونی دو سه بار تو مهمونی حالم بد شد این حال تهوع ره آورد حضور پسر کوچولوی اندازه کنجد من بود!
مامانی حسابی به من شک کرده بود !!
خلاصه با سر هم کردن کلی کلک دوباره از مهمونی فرار کردم و رفتم مطب دکتر که دکتر گفتن شما هنوز کوچولوتر از اونی که قلب داشته باشی و قرار شد دو هفته صبر کنم و دوباره سونوگرافی بشم !


داستان قلب کوچکت
