امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

دلنوشته ایی که دیر نوشته شد

1393/9/19 19:15
نویسنده : مامانی
472 بازدید
اشتراک گذاری

محرم الحرام یک هزار و چهارصد و سی شش

امسال محرم برایم حال و هوای دیگری داشت ، خیلی متفاوت تر از آنچه تا کنون درک کرده بودم .دلم خیلی گرفته بود خیلی غصه دار و محزون بودم ، چرایش را می دانم و آن این بود که تو را داشتم کسی که به معنای واقعی پاره وجودم بود در تمام روضه ها زمانی که از دل رباب و شهادت حضرت علی اصغر (ع) می گفتند زمانی که از دل لیلا و شهادت علی اکبر می گفتند و زمانی که از غم مستولی بر دل امام حسین (ع) می گفتند در تمامی شرایط خودم را جای آن بزرگواران می گذاشتم و غمم هزار برابر میشد.

امسال واقعا مثل کسی بودم که عزیزی از دست داده است ، چقدر دلم می خواست که برای امامم حلوا خیرات کنم (البته در عمق وجودم می دانستم ایشان خیرات نیاز ندارند و من برای دل خودم این کار می کنم ) ، تو را برای اولین بار به روضه امام حسین بردم و با بابا جونت در دسته های عزاداری شرکت کردی .

حال و هوایم غمگین بود ولی دوستش داشتم .

انشالله که خادم اهل بیت باشی و دوستدار و پیرو نیک ترین مردمان 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

محبوب
17 دی 93 11:07
سلام ليدا جون تنبل خانوم چرا آپ نميکني يالله ما پست جديد ميخواااااااااااااااااااااايم جيگر خاله رو ببوسش
بابا و مامان
13 فروردین 94 9:56
سال نو مبارک عزیزم
مامان گل نسا
11 اردیبهشت 94 22:14
سلام بابا کجایین شما ها دلمون تنگ شده براتون.نیستین چرا پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حمید
6 مرداد 94 7:32
مطالب وبلاگت قشنگه !