امیراعلاامیراعلا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

گرانبهاترین هدیه خداوند

واکسن شش ماهگی

1393/5/27 10:51
نویسنده : مامانی
247 بازدید
اشتراک گذاری

یازدهم مرداد یک هزار و سیصد و نود و سه

امروز با یک هفته تاخیر موفق شدیم شما رو برای واکسن شش ماهگیت ببریم مرکز بهداشت ، مامان جونی در توضیح تاخیر باید بگم هفته قبل که از مشهد برگشتیم شما یه مختصر سرما خوردگی داشتی که با آبریزش بینی همراه بود ما تا دوشنبه منتظر شدیم که شما بهتر بشی ولی خبری از بهبودی نبود حالت همین شکلی موند و به علاوه اصلا هم تمایلی به غذا نشون نمی دادی و این موضوع ما رو حسابی نگران کرده بود دوشنبه شب بردیمت کلینیک کودکان تو خیابون پاستور لازم به ذکره که هیات همراهت رو مامان و بابا و خاله عطیه و عمو جلال و تو دلی کوچولوشون تشکیل می دادن .

دکتر اربابی گفتن که مشکلی نیست و هر وقت گرسنه باشی خودت غذا خواهی خورد و تب هم با دماسنج دیجیتال زیر بغلی 36/5 بیشتر باشه نباید واکسن زد 

ما تصمیم گرفتیم شما رو ببریم واکسن بزنیم ولی خدا  نخواست چون سه شنبه عید فطر اعلام شد و چهارشنبه ، پنج شنبه و جمعه هم متعاقبا تعطیل شد .

شنبه صبح ساعت حدود نه بود که رفتیم مرکز بهداشت وزن شما 8 کیلو 900 گرم قدتون 71 سانت بود (مامان فدای قدتون بشه ).رفتیم برای واکسن خانومه عصبانی گفت چرا یه هفته تاخیر گفتم آخه مریض بود و ایشون توضیح مختصری راجع به نحوه غذا دادن به شما داد .

و واکسن تزریق شد یه خورده گریه کردی ولی خدا رو شکر اصلا اذیت نشدی و اذیت نکردی !

این اولین واکسنی بود که بعدش اومدیم خونه خودمون شما خیلی آروم بودی تبت خیلی خیلی کم بود و فکر می کنم پات هم درد آنچنانی نداشت چون سینه خیز همه جای خونه رو طی کردی عسلم .

از نکات جالب این واکسن این بارت این بود که وقتی ساعت 3 نیمه شب بیدارت کردم و قطره استامینوفن رو ریختم ته گلوت چشمات رو باز کردی با عصبانیت گفتی اه و پشتت رو کردی و گرفتی خوابیدی سبز

تا نیم ساعت من و بابایی به این حرکت شما می خندیدیم خندهخنده

پسندها (1)

نظرات (0)